خدایا: سالهای زیادی از زندگیم را همسفر اجبار, شتاب ,وسوسه و افراط بوده ام, خسته ام از گذشته خویش امروز مرا بیشتر دریاب که محتاجم و نیاز دارم به تکیه گاهی چون تو...
یک شب زمستانی؛ سردار به سرباز نگهبان گفت: سردت نیست؟ سرباز جواب داد: عادت دارم! سردار گفت: میگویم برایت لباس گرم بیاورند…و رفت و… آن وعده که کرد از یادش رفت…! صبح جنازه یخ زده سرباز را دیدند که روی دیوار نوشته بود : به سوز سرما عادت داشتم… وعده واهی تو… ویرانم کرد!